کمی توی جایم وول میخورم. پهلو به پهلو میشوم. نه، خواب از سرم پریدهاست. دستم را دراز میکنم و چراغ مطالعه کوچکم را روشن میکنم. ساعت سه و نیم نیمهشب را نشان میدهد. وقتی دستم را پس میکشم تا زیر لحاف گذارم، دستم به دیوان حافظ میخورد. باید برش دارم. فال نمیگیرم. مستقیم میروم دنبال همان شعری که هوس کردهام.
حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب کافر عشق ای صنم گناه ندارد
چراغ را که خاموش میکنم حافظ را هم میبندم. از تختم پایین میآیم و کنار پنجره میایستم. وقتی لبه پنجره را کمی باز میکنم، سوز سردی به صورتم میزند. خیلی سرد است. هوا خنک شدهاست. ها یادم نبود پاییز است. پاییز هم در شب عجب حالی دارد.
پنجره کمی باز است و من دست به سینه مقابلش ایستادهام.
خانههای روبرو همه ویلاییاند و مجلل و البته تاریک. فقط، فقط یک نور سوسویی از اتاق زیر شیروانی یکی از خانهها معلوم است. انگار نور شمع است، چون تکان میخورد و سایهاش روی پرده اتاقک موج میزند. هوس شمع کردهام که شعلهاش در باد برقصد و من نظاره کنم. گاهی هم ورقهای را رویش بگیرم تا از نور زیر برگه، نوشتههایش را بخوانم. اما نه، شمعها آب میشوند.
پروانه ز من، شمع ز من، گل ز من آموخت افروختن و سوختن و جامه دریدن
همه اینها در ذهنم میگذرد تا سوت ممتد شبگرد مرا به خود آوَرَد. عیار. صدایش خبر از امنیت میدهد. اما چنان احساسی ندارم. چون سردم است. دستهایم را بیشتر در هم میفشارم.
هنوز باد را در تمام تنم حس میکنم. بوی غریبی میآید. بوی شبی که فردایش اول هفته است. یا، اول ماه، یا شبی که فردایش به سفری غریب خواهی رفت، تنها و دور از همه، غربت. نه، نه اشتباه میکنم. دنبال واژهای بهتر میگردم. چگونه بگویم. ها، یافتم. بوی غریبی میآید. بوی شب. شب پاییز. شب قدر.
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یارب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است
چشمانم خشک است اما دلم میلرزد. بیصدا گریه کردن هم لذتی دارد.
باید زیاد بگویم فدای نگاهت. باید بیش از این نازت را بکشم. تو که میدانی من عاشق ناز کردنت هستم. مبادا دل نازکت آزرده شود. مبادا لبخند از لبان قشنگت محو شود.
شمع را نیست به جز شعله آتش به زبان سخن عشق ز خاکستر پروانه بپرس
شمع اتاق زیر شیروانی خاموش میشود. حتما تمام شدهاست. آب شدهاست تا آخرین قطره.
صدای پا میآید. آرام پنجره را میبندم و میروم توی جایم دراز میکشم و چشمانم را روی هم میگذارم. مادر است. کمی لای در را باز میکند تا باریکه نوری رویم بیفتد و مرا بنگرد. طولانی میشود. نگاهش را میگویم. هم او آرام میشود و هم من. نگاهش آرامترین لالایی دنیاست. به خواب میروم.
نمیدانم چقدر گذشتهاست اما دست مادرم را روی صورتم حس میکنم :«پا میشی باهم سحری بخوریم؟» دستش را میبوسم و لبخند میزنم.
دقایقی بعد، پای سفره سحری میشنوم که :
بسم الله الرحمن الرحیم
انّا انزلناه فی لیلة القدر
لیلة القدر خیر من الف شهر
...
گاهی بدجور هوس میکنم انگشتان دستم را به نحوه خاصی جلوی تلویزیون بگیرم ! یا جلوی بعضی آدمها !
بیشتر، مواقعی که از خدا و بندگان و ثواب و اعمال شب سی و چهارم و شکنجههای زمان جاهلیت و اینها حرف میزنند و بعدش هم تئوریسین عرفان و خدا در قرن حاضر میشوند و ملت کثیری هم مجذوب حرفایشان شدهاند و گاهی هم اوهو اوهو میکنند.
کلاً انسانهای مثال زدنیای هستند. آدم دلش میخواهد یک مثال محکم بگیرد بزند توی گوششان.
البته اینم بگما، آخر سر دستم را زیر چانهام میزنم و تفکرگونه میگویم عجــَـب !! و به دوردستها خیره میشوم و دو قطره اشکی میریزم و بعدش هم صفای روح و دل پیدا میکنم و به خلوص میرسم و چشم باطن پیدا میکنم و بشکن میزنم که خدا را شکر حال همه خوب است و همه باهم برادر هستند. از این به بعد هم مسوولیت ما این است که یک ساعت و هفده دقیقه مانده به اذان صبح دو رکعت نماز مستحب به جای آوریم که در رکعت اول سه حمد و چهل و هفت قل هوالله، رکعت دوم بیست و هفت بقره و دو کوثر. بعد از سلام هم هزار لعن !
.
.
.
بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمیتواند زیست
چنین خجسته وجودی! کجا تواند ماند؟
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟
صدای غرش تیری دهد جواب مرا
به کوه خواهد زد ...
به غار خواهد رفت ...
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد ! (مشیری)
گوینده اخبار رادیو پیام امروز صبح، گفت:
سلام بر محمد و آل محمد و خاندان پاک او !!!!
- « اینجا جای آینهها نیست، اینجا وعدهگاه سنگه»
- « تنها نور کوچههای تاریک، سوسوی سیگارهای نیمه روشن است»
I'm making a fool of myself
You won the amplitude, I won the frequency, in a world that everything is losing
- آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد کاش میآمد و از دور تماشا میکرد
- خدایا افسارم را به کدامین سو میکشی؟ نگاه نگران مادر را چه کنم؟ اشکهایش. عظمت روح پدر را کجای دلم گذارم؟ باید بایستم. چوبی، عصایی زیر لباس پنهان کنم و به خود ببندم تا قامتم راست باشد.
هضم نمیکنم. سو ء هاضمه گرفتهام. هضم که چه عرض کنم، میبینم و به چشمانم اعتماد نمیکنم.
بعد باورم را در دستانم میگیریم تا اولین رهگذری که از کوچه رد شد بردارد و با خود ببرد. شاید او هم باور ندارد. شاید هیچ کس باور ندارد که من از گل میترسم. ترسی که همه وجودم را فرا میگیرد.
اشهد ان لا اله الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
اشهد ان علی ولی الله
خدایا، چرا زمان سکوت کرده است؟
به سکوت سرد زمان قسمت میدهم که ...
سردم است.
کمی گریه کردم، اما هنوز میلرزم.
لطفا کلمه ها را از من نگیرید. به اندازه کافی خودم هفت هشت کلمه را برای همیشه خط زده ام.
الله اکبر
{حذف شد ...}
سلام آدم بزرگ، غرور، نخوت.
صدایم را نمیدانم میشنوی یا نه اما مطمئنا مرا نمیبینی چون پوست صورتت آنقدر ور آمده و باد کرده که جلو چشمانت را گرفته است.
از روی ترحم مینویسم.
درست همان موقعی که فهمیدم وقتی طبل تو خالی باشد صدا و دامب و دومبش بیشتر است، شناختمت.
لام تا کام از خودم هیچ نگفتم که توی آدم بزرگ شرمنده خودت نشوی. توی دلم گفتم بگذار احساس کنی مثل خودت هیچ هیچم. اصلا هرچه که هستم و نیستم برای خودم دوزار ارزش ندارد چه برسد برای دیگران. اما واقعا در تعجبم، تو به چهات مینازی؟
خوش دارم خوش باشی تو خیال خامت، حالیته؟
تکتک سلولهایت کبر بود و باد. از پوچ. حتی احساس میکردی نفس هم که میکشی بر سر همه منت میگذاری و باعث خوشحالیشان میشوی ! کلمات، راه رفتن، حتی حرکات دست، نگاه کردن، ...
اما نه دیگر خانوم معلم، اینجا را کور خواندهای. اینجا نه دیگر کلاس درس توست و نه من شاگرد تو. مثل اینکه به کلاسهایت بد جور عادت کردهای. همه را به چشم آدمهایی ببینی که شاگرد تو اند و آمدهاند بهشان درس بدهی. تقصیر تو نیست. ندیدهای. حق میدهم. ندیدهای آدمهای سادهای که اگر به عمقشان بروی یا یک روز دنبالشان بیفتی ببینی چه میکنند و کجاها میروند و چه مقام و منزلتی دارند اما آنقدر روح وسیعی دارند که باورکردنی نیست.
نه داشتن همچون بچههایی از تو بعید است، نه همچون مادری و نه چنان خواهری. جنس یکیست.هرکدام به تنهایی برای خراب کردن زندگی خود و اطرافیانتان کافیست.
یاد حباب میافتم. حباب درست یک لحظه قبل از ترکیدن، بزرگترین حجم دوران حیات خود را دارد. بعد درست در یک لحظه هیچ میشود. بدون صدا و حتی، بدون اثری. بیچاره موقع ترکیدن، های و هو هم ندارد.
نگرانت هستم.
Put an end to your pride, otherwise time will do
هنوز نتوانستهام روی رفتارم پا گذارم و گاهی خودم را هم در نظر بگیرم. حق اولیه هر انسانی. شاید هیچگاه نتوانم.
تو باعث شدی بیشتر به خدا بدهکار شوم. این بار هم خدا بود که لطف خیلی بزرگی به من کرد.
افرادی مثل تو برای دو روز مقابل چشم انسانها بودن کافیست، تا از کنارتان به سادگی بگذرند و به راهشان ادامه دهند. برای عبرت دیگران خلق شدن.
تازه فقط یکی از هزارانت را برشمردم.
آری آدم بزرگ
به کجا چنین شتابان؟
فکر کردی چه خبر است؟
.
.
.
فقط دلم برایت میسوزد. همین.
کولیان برای بارش باران میرقصند. رقصی نفسگیر که آن را باربارُدا مینامند.
از وقتی خروسها را سر بریدهاند، خورشید هم دیگر طلوع نمیکند.
فقط به چشمانم اعتماد نمیکنم، نه بیشتر
گفتم: «هیچ دو ساعت زندگیم مثل هم نبودهاست»
گفتی:«همه ثانیه های زندگیم مثل هم هستند»
فوق العادهس. یک نابغه به تمام معنا. آقا این همه چیش تکمیله. آدم حال میکنه بره باهاش حرف بزنه. اصلا روبروش بشینه. استاد حاجیتو عرض میکنم.
یکی از الگو*های زندگیمه. بسیار تیز و باهوش، همه اساتید دیگه به صراحت اعتراف میکنن که یه سر و گردن ازشون بالاتره (با چهل سال سن). تحصیلات در یکی از بهترین دانشگاههای کشور اسمشو نبر !
آخر آرامش و با لبخند قشنگ همیشگی که آدم کیف میکنه. با پشتکار، سختگیر و جدی در حین کار و شوخ و تیکه پران ! بقیه مواقع. آدم مذهبی روشن. هر کاریم بگی بلده. خلاصه اوضاعیه. هااا اینم داشتهباشین، خوش تیپ.
تفریح و بازی و کوه و جنگل و بیابون رفتنش هم ترک نمیشه.
بنده این ترم یک درس دارم اونم با شخص شخیص اوشون هست. فقط من و یکی دیگه این درس رو برداشتیم .جلسه اول (مثل این بچه مثبتا) رفتم سر کلاس. استاد که تشریفشون رو پرت کردن سر کلاس، پرسید آقای ک. کجا هستن؟ گفتم نیومدن استاد. (تو دلم قند میشکنن، یا آب میکنن ، چی میگن، همون) که الانه که بیخیال شه. در کمال شاخ در آوردن دیدم گفت بفرمایین بشینین !
سرتونو درد نیارم. دو ساعت تموم نشستم توی کلاس و استاد درس داد، درس دادنی ! خفن حال کردما. همچین آدمی برام تدریس خصوصی کرد! خلاصه اولین تجربه کلاس یک نفری رو مشاهده کردم.
فکر میکنم اگه وسط کلاس پا میشدم میرفتم بیرون (برای امر خیر !) وقتی برمیگشتم میدیدم که درسشو داده، دو سه باری هم تخته رو پر کرده و پاک کرده!
کلاس که تموم شد گفت بیا اتاقم کارت دارم. وقتی رفتم که در مورد پروژهم باهم صحبت کنیم دیدم کاملا لحن صحبت دونفره شد. یعنی وقتی تو کلاس بودم منو یک فرد حقیقی حساب نمیکرد. انگار برا یه کلاس حرف میزد. اما تو اتاقش منو یک آدم مستقل میدید !
همه اینا یه طرف، اینو که میخوام بگم همون طرف. تو خونهشون وقتی داره مطالعه میکنه تمام جزوه و کتاب و دفتر و ورق و CD لپتاپ و همه چی دور و برش به صورت شلخته و پراکنده ولو شده و اون وسط دراز کشیده پاهاشو تکون میده (مثل کلاس اولیها )، داره تند تند یه چیزایی مینویسه، یهو یه کتابی برمیداره دنبال یه چیزی میگرده، گوشه یه ورق یادداشت می کنه، ...
این دقیقا همون وضعیتیه که بنده هنگام درس خوندن و مطالعه دارم. اِند راحتیه. یعنی موقع امتحان و درس که میشه اطرافیانم می دونن اگه بیان وسایلمو مرتب کنن، سردرد میگیرم. نمیتونم دنبال کتابام بگردم و پیداشون کنم. جای پا گذاشتن هم تو اتاق من پیدا نمیشه. استکان چایی هم هر دفعه محل مخصوصی داره و هربار عوض میشه جاش. یه بار روی کتاب آنالیز مودال، یه بار رو دیکسیونر، یه بار بالای کیس. اینا تعریف شدهاندها. الکی نیست !
خلاصه اینکه پسر عمه جان، کلی ارادت دارم. دارم سعی میکنم ازت خیلی چیزا یاد بگیرم.
---------
* : این الگو با اون الگوهایی که خانوما ورق میذارن با صابون
خطهای عجق وجق میکشن و از توش مانتو درمیارن فرق میکنه. چون میدونستم حتما خانومایی که اینجا رو میخونن اشتباه میکنن توضیح دادم!
وایییی خاک وچول، دیرم شد !
وقتایی که دارین زولبیا بامیه قورت میدین یاد من باشین. رومانتیک بازی و « آه این منم که در دشتهای عشق اسیرم و افطارهایم را در سحری میخورم تا این ماه برای دلدادگان، نماد آسمانهای مخوف تنعم باران باشد و شبنم اشک سیلی مهر اندودت بر تن عریان من جامه در افکنده و ....» رو هم ول کنید. بابا جَو همه تونو وگرفته، احساساتتون قلیان کرده. آخره خندهس. باشه باشه شما راس میگین. به فکر افطار و بهبه باشین.
من حس کنجکاویم بدجوری درد گرفته، ببینم اینا تو گوش هم چی دارن میگن ؟!
آخه چهقدر حرف میزنید؟ گیری کردیما. حرفاتون تموم نشد؟

ای لولی بربط زن، تو مستتری یا من
ما کـار و دکـان و پیــشـه را سوختـه ایم شـعـر و غـزل و دوبـیتـی آمـوخـتـه ایـم
در عشق که او جان و دل و دیده ماست جان و دل و دیده هر سه را سوختهایم
Somewhere between nowhere and goodbye
سدها را جلوی رودخانهها میسازند، نه مردابهای راکد
جاده را دوست دارم. امتدادش را. راه را. اصلا مسيري را كه ميپيمايم. بعدش در دل شب كنار جاده ميايستم و دستها را از دو سو، باز نگه ميدارم تا باد لباسم را با خود ببرد. ببرد به هر كجا كه ميخواهد. چشمهايم را ميبندم و بو ميكشم.
بوي كوه ميآيد. بوي دشتهاي وسيع تاريك. بوي نوري سوسو از آن دوردست؛ و ماشينهايي كه هر از گاه با سرعت عبور ميكنند و دل شب را ميشكافند و آنچه حاكم ميشود باز هم سكوت است.
باد را بوسه ميدهم و به سمت ماشين ميروم. دو قدم مانده، صداي اذان ميآيد. اشك شوق امشب چه ميگويد نهان در گوش چشم.
الله اكبر، سجده. جاي پيشاني بر خاك توست. خاك سجده هيچوقت بوي غربت نميدهد. هيچجاي كره خاكي.
الله اكبر، ... دستها به سوي آسمان. فرياد در گلويم ميخشكد. دستها رو به عظمت خشكشان زدهاست، و سر از شرمساري دل، خجل. زبان بند ميآيد. خدايا، همان ستايش بندگان شاكرت بر تو باد.
نامها، را يك به يك ياد ميكنم. واژه ها را. مفاهيم را. دل را و حتي ...
راهم را پيش ميگيرم. نبايد در ميانه راه بمانم.
.
.
بوي مادر، بيخوابيهاي شبانهاش
دستهاي پدر، دعاهاي سر سفره
حس دور هم بودن، گرما. صفا. بوي سنگك و چاي. صداي خنده، و گاه خيره در چشمان هم. دوست داشتن.
به شوق اينها كيلومترها راه برايم خاطره ميشود. حتي براي دو روز بودن.
در خانه ما رونق اگر نيست، صفا هست.
.
.
خدايا اين رمضان را آخرينش قرار مده.
خدايا به حق بندگان اهل دلت، از ما هم راضي باش و دلهايمان را آرام و شاد بگردان.
ربنا لا تزغ قلوبنا، بعد اذ هديتنا
رو به درگاه تو آوردهايم. شيريني كمال عشق را به ما بچشان.
اگر نیوتن زیر درخت سیب نمینشست، قانون جاذبه هیچوقت کشف نمیشد.

\ سیب در ادبیات ما نماد عقل است، اما؛ هماره از عشق سخن گفتهاست. /
بویش را میشنوید؟
تازگیها به تعداد علفهای هرز باغچه خانهمان، دخترها و پسرهای خوشگل دیدهام.
.
/آرشیو/
دینگ دینگ دینگ
سلام شنوندگان گرامی
امروز نونهالان و غنچههای شش سالهای که برای بار اول در روز جشن شکوفهها گام به مدرسه میگذاشتند، همگی باهم در یک حرکت خودجوش شعار میدادند :
تسلیهات هستهای
حق مسلم ما
این دلبندان در حالی که با مشتهای کوچک گره کرده، تنفر و انزجار خود را از آمریکا، اروپا و البرادعی اعلام میکردند، بیانیهای صادر کردند :
« اکنون که ما وارد مدرسه شدهایم تا علم و دانش فرا گیریم و سواد خواندن و نوشتن بیاموزیم، عهد میکنیم که در جهت غنیسازی اورانیوم و تکمیل روند چرخه سوخت، گامی مهم در اعتلای رشد فرهنگی کشور برداریم.
ما نوگلان آیندهساز کشور همچنین خواستار استیفای کامل حقوق بینالمللی و ITP و IBM هستیم، تا در جهت صلحآمیز، هستهای کنیم »
گفته میشود یک مقام ناآگاه که نامش را بلند گفت تا فاش شود، خبر داد، در پی این حرکت کاندولیزا رایس سریعا حالت فوقالعاده اعلام کرد و فعلا بیخیال طوفان کاترینا، ریتا و سیتا شدهاست.
آنها همچنین در بدو ورود به کلاس شاخهگلهای خود را به سمت معلمان دلسوز خود پرتاب کردند.
غرب به شرق بزرگراه همت همچنان ترافیک سنگین میباشد.
سلام شهادت،
شهامت
برای منی که طعمی از مقاومت مقدس نچشیدهام و هرچه با دل حس کردهام، از خواندههایم و بزرگوارانی - به حق - خالص بوده است، سخن راندن، شرم آور است.
اما،
والله دلم پر میکشد برای درک صفای دلت
برای لحظات ناب، شبهای عملیات
علی میگفت : اگر خدا به صورت انسانی بر روی زمین بین ما بود، به شکل چمران میدیدمش
گفتم چمران ...
دیگر دستم را یارای نوشتن نیست
" خدا بود و دیگر هیچ " ؛ گنجینهایست
حالا ادبیات نسل ما فرق کرده تا تکنولوژی و چرخدندهها و کامپیوتر و دوربین دیجیتال، ما را به فراموشی پرستش خاک وطن و ارزشها سوق دهد. گاهی به همین مفتی داشتههایمان را دو دستی تقدیم میکنیم.
حتی گاهی وقیحانه انکار میکنند و توهین، تا رنجکشیدههای پرصلابت که آن زمان ستم دشمن را تحمل میکردند، حال این زمان هم ستمی با طعم جدید بچشند. بگذریم که طعمها هم به سنت روزگار شیرین نماندند
ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
دست من و تو باید این پردهها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه
راستی،
چرا خاک مظلومان از قانون همه دنیا پیروی نمیکند؟ چرا اینجا خاک به رنگ سرخ است؟
الله اکبر
بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند
Fall
کلبهام را قاب گرفتهام توی پاییــز
چهقدر دلبستگی دارم به این کلمه : خـزان ، مثل کلمه fall که مفهومش به همان قشنگی فصلش است

« خانومها دو نوع هستند، یک نوع آنهایی که میتوانند راجع به هر سوژهای صحبت کنند، نوع دوم آنهایی هستند که اصلا احتیاج به سوژه ندارند. » لی لاورنس
« به خاطر داشته باشید که زندگی برعکس زن است، یعنی شما وقتی زندگی را دوست داشته باشید، زندگی هم شما را دوست خواهد داشت. » پیردانینو
پینوشت: من نقل قول کنندهای بیش نیستم !
دوش دور از رویت ای جان ، جانم از غم تاب داشت ...
هنوز هم شبها وقتی سرم را بالا میگیرم کمی بیتاب میشوم.
دیده بودی دیوار اتاقم را؟ همانی که نوشته بودم کاش از اول میدانستم شبها اینهمه تاریکند.
حالا یه کمی حالم بهتر شده است. دیوارهای اتاقم را نخوانده به خواب میروم.
از آن شادم که میآید غمش هر شب به بالینم چه سازم گر که غم هم گم کند کاشانه ما را





