تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


کمی توی جایم وول می­خورم. پهلو به پهلو می­شوم. نه، خواب از سرم پریده­است. دستم را دراز می­کنم و چراغ مطالعه کوچکم را روشن می­کنم. ساعت سه و نیم نیمه­شب را نشان می­دهد. وقتی دستم را پس می­کشم تا زیر لحاف گذارم، دستم به دیوان حافظ می­خورد. باید برش دارم. فال نمی­گیرم. مستقیم می­روم دنبال همان شعری که هوس کرده­ام.

حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب      کافر عشق ای صنم گناه ندارد

چراغ را که خاموش می­کنم حافظ را هم می­بندم. از تختم پایین می­آیم و کنار پنجره می­ایستم. وقتی لبه پنجره را کمی باز می­کنم، سوز سردی به صورتم می­زند. خیلی سرد است. هوا خنک شده­است. ها یادم نبود پاییز است. پاییز هم در شب عجب حالی دارد.
پنجره کمی باز است و من دست به سینه مقابلش ایستاده­ام.



خانه­های روبرو همه ویلایی­اند و مجلل و البته تاریک. فقط، فقط یک نور سوسویی از اتاق زیر شیروانی یکی از خانه­ها معلوم است. انگار نور شمع است، چون تکان می­خورد و سایه­اش روی پرده اتاقک موج می­زند. هوس شمع کرده­ام که شعله­اش در باد برقصد و من نظاره کنم. گاهی هم ورقه­ای را رویش بگیرم تا از نور زیر برگه، نوشته­هایش را بخوانم. اما نه، شمعها آب می­شوند.

پروانه ز من، شمع ز من، گل ز من آموخت            افروختن و سوختن و جامه دریدن

می­سوزم از اشتیاقت

همه اینها در ذهنم می­گذرد تا سوت ممتد شبگرد مرا به خود آوَرَد. عیار. صدایش خبر از امنیت می­دهد. اما چنان احساسی ندارم. چون سردم است.    دستهایم را بیشتر در هم می­فشارم.
هنوز باد را در تمام تنم حس می­کنم. بوی غریبی می­آید. بوی شبی که فردایش اول هفته است. یا، اول ماه، یا شبی که فردایش به سفری غریب خواهی رفت، تنها و دور از همه، غربت.    نه، نه اشتباه می­کنم. دنبال واژه­ای بهتر می­گردم. چگونه بگویم. ها، یافتم. بوی غریبی می­آید. بوی شب. شب پاییز. شب قدر.



آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است      یارب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است

چشمانم خشک است اما دلم می­لرزد. بی­صدا گریه کردن هم لذتی دارد.
باید زیاد بگویم فدای نگاهت. باید بیش از این نازت را بکشم. تو که می­دانی من عاشق ناز کردنت هستم.  مبادا دل نازکت آزرده شود. مبادا لبخند از لبان قشنگت محو شود.

شمع را نیست به جز شعله آتش به زبان       سخن عشق ز خاکستر پروانه بپرس
شمع اتاق زیر شیروانی خاموش می­شود. حتما تمام شده­است. آب شده­است تا آخرین قطره.

شمع را نیست به جز شعله آتش به زبان / سخن عشق ز خاکستر پروانه بپرس

صدای پا می­آید. آرام پنجره را می­بندم و می­روم توی جایم دراز می­کشم و چشمانم را روی هم می­گذارم. مادر است. کمی لای در را باز می­کند تا باریکه نوری رویم بیفتد و مرا بنگرد. طولانی می­شود. نگاهش را می­گویم. هم او آرام می­شود و هم من. نگاهش آرامترین لالایی دنیاست. به خواب می­روم.
نمی­دانم چقدر گذشته­است اما دست مادرم را روی صورتم حس می­کنم :«پا می­شی باهم سحری بخوریم؟» دستش را می­بوسم و لبخند می­زنم.
دقایقی بعد، پای سفره سحری می­شنوم که :

بسم الله الرحمن الرحیم
انّا انزلناه فی لیلة القدر
لیلة القدر خیر من الف شهر
...

نامبرده ،ا 3:30 ا. لینک 

وووووییییییی

نامبرده ،ا 13:40 ا. لینک 

گاهی بدجور هوس می­کنم انگشتان دستم را به نحوه خاصی جلوی تلویزیون بگیرم ! یا جلوی بعضی آدمها !
بیشتر، مواقعی که از خدا و بندگان و ثواب و اعمال شب سی و چهارم و شکنجه­های زمان جاهلیت و اینها حرف می­زنند و بعدش هم تئوریسین عرفان و خدا در قرن حاضر می­شوند و ملت کثیری هم مجذوب حرفایشان شده­اند و گاهی هم اوهو اوهو می­کنند.
کلاً انسانهای مثال زدنی­ای هستند. آدم دلش می­خواهد یک مثال محکم بگیرد بزند توی گوششان.

البته اینم بگما، آخر سر دستم را زیر چانه­ام می­زنم و تفکرگونه می­گویم عجــَـب !! و به دوردستها خیره می­شوم و دو قطره اشکی می­ریزم و بعدش هم صفای روح و دل پیدا می­کنم و به خلوص می­رسم و چشم باطن پیدا می­کنم و بشکن می­زنم که خدا را شکر حال همه خوب است و همه باهم برادر هستند. از این به بعد هم مسوولیت ما این است که یک ساعت و هفده دقیقه مانده به اذان صبح دو رکعت نماز مستحب به جای آوریم که در رکعت اول سه حمد و چهل و هفت قل هوالله، رکعت دوم بیست و هفت بقره و دو کوثر. بعد از سلام هم هزار لعن !
.
.
.
بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی­تواند زیست
چنین خجسته وجودی! کجا تواند ماند؟
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟

صدای غرش تیری دهد جواب مرا
به کوه خواهد زد ...
به غار خواهد رفت ...
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !                      (مشیری)


نامبرده ،ا 16:10 ا. لینک 

گوینده اخبار رادیو پیام امروز صبح، گفت:

سلام بر محمد و آل محمد و خاندان پاک او !!!!

نامبرده ،ا 16:5 ا. لینک 

- « اینجا جای آینه­ها نیست، اینجا وعده­گاه سنگه»

- « تنها نور کوچه­های تاریک، سوسوی سیگارهای نیمه روشن است»

I'm making a fool of myself
You won the amplitude, I won the frequency, in a world that everything is losing

- آنکه دائم هوس سوختن ما می­کرد          کاش می­آمد و از دور تماشا می­کرد

- خدایا افسارم را به کدامین سو می­کشی؟ نگاه نگران مادر را چه کنم؟ اشکهایش. عظمت روح پدر را کجای دلم گذارم؟ باید بایستم. چوبی، عصایی زیر لباس پنهان کنم و به خود ببندم تا قامتم راست باشد.
هضم نمی­کنم. سو ء هاضمه گرفته­ام. هضم که چه عرض کنم، می­بینم و به چشمانم اعتماد نمی­کنم.

بعد باورم را در دستانم می­گیریم تا اولین رهگذری که از کوچه رد شد بردارد و با خود ببرد. شاید او هم باور ندارد. شاید هیچ کس باور ندارد که من از گل می­ترسم. ترسی که همه وجودم را فرا می­گیرد.

اشهد ان لا اله الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
اشهد ان علی ولی الله

خدایا، چرا زمان سکوت کرده است؟
به سکوت سرد زمان قسمت می­دهم که ...


سردم است.
کمی گریه کردم، اما هنوز می­لرزم.

نامبرده ،ا 12:15 ا. لینک 

Solving the problem up to an arbitrary constant

لطفا کلمه ها را از من نگیرید. به اندازه کافی خودم هفت هشت کلمه را برای همیشه خط زده ام.
الله اکبر

{حذف شد ...}

نامبرده ،ا 12:45 ا. لینک 

ربنا ...

شب؛ سکوت؛ ربنا ...

نامبرده ،ا 5:0 ا. لینک 

شبهای برره !

نامبرده ،ا 23:55 ا. لینک 

پاسخ سیستم به ورودیٍ ضربه

سلام آدم بزرگ، غرور، نخوت.
صدایم را نمی­دانم می­شنوی یا نه اما مطمئنا مرا نمی­بینی چون پوست صورتت آنقدر ور آمده و باد کرده که جلو چشمانت را گرفته است.
از روی ترحم می­نویسم.­
درست همان موقعی که فهمیدم وقتی طبل تو خالی باشد صدا و دامب و دومبش بیشتر است، شناختمت.
لام تا کام از خودم هیچ نگفتم که توی آدم بزرگ شرمنده خودت نشوی. توی دلم گفتم بگذار احساس کنی مثل خودت هیچ هیچم. اصلا هرچه که هستم و نیستم برای خودم دوزار ارزش ندارد چه برسد برای دیگران. اما واقعا در تعجبم، تو به چه­ات می­نازی؟
خوش دارم خوش باشی تو خیال خامت، حالیته؟

تک­تک سلولهایت کبر بود و باد. از پوچ. حتی احساس می­کردی نفس هم که می­کشی بر سر همه منت می­گذاری و باعث خوشحالیشان می­شوی ! کلمات، راه رفتن، حتی حرکات دست، نگاه کردن، ...

اما نه دیگر خانوم معلم، اینجا را کور خوانده­ای. اینجا نه دیگر کلاس درس توست و نه من شاگرد تو. مثل اینکه به کلاسهایت بد جور عادت کرده­ای. همه را به چشم آدمهایی ببینی که شاگرد تو اند و آمده­اند به­شان درس بدهی. تقصیر تو نیست. ندیده­ای. حق می­دهم. ندیده­ای آدمهای ساده­ای که اگر به عمقشان بروی یا یک روز دنبالشان بیفتی ببینی چه می­کنند و کجاها می­روند و چه مقام و منزلتی دارند اما آنقدر روح وسیعی دارند که باورکردنی نیست.
نه داشتن همچون بچه­هایی از تو بعید است، نه همچون مادری و نه چنان خواهری. جنس یکی­ست.هرکدام به تنهایی برای خراب کردن زندگی خود و اطرافیانتان کافی­ست.

It happens simply when you forget my coefficients
You don't even know a single point of the alphabet of life. Oh sorry, the word life is too heavy to be used with you in a same sentence.That's better to replace spending time instead

یاد حباب می­افتم. حباب درست یک لحظه قبل از ترکیدن، بزرگترین حجم دوران حیات خود را دارد. بعد درست در یک لحظه هیچ می­شود. بدون صدا و حتی، بدون اثری. بیچاره موقع ترکیدن، های و هو هم ندارد.­
نگرانت هستم.

Put an end to your pride, otherwise time will do

هنوز نتوانسته­ام روی رفتارم پا گذارم و گاهی خودم را هم در نظر بگیرم. حق اولیه هر انسانی. شاید هیچ­گاه نتوانم.
تو باعث شدی بیشتر به خدا بدهکار شوم. این بار هم خدا بود که لطف خیلی بزرگی به من کرد.
افرادی مثل تو برای دو روز مقابل چشم انسانها بودن کافی­ست، تا از کنارتان به سادگی بگذرند و به راهشان ادامه دهند. برای عبرت دیگران خلق شدن.
تازه فقط یکی از هزارانت را برشمردم.


آری آدم بزرگ
به کجا چنین شتابان؟
فکر کردی چه خبر است؟

.
.
.
فقط دلم برایت می­سوزد. همین.

نامبرده ،ا 20:30 ا. لینک 

برای اینکه ریا نشود، رفتم و موهایم را کوتاه کردم !

نامبرده ،ا 12:55 ا. لینک 

کولیان برای بارش باران می­رقصند. رقصی نفس­گیر که آن را باربارُدا  می­نامند.

 

نامبرده ،ا 0:25 ا. لینک 

از وقتی خروسها را سر بریده­اند، خورشید هم دیگر طلوع نمی­کند.

کوچه های بن بست همیشه تاریکند

نامبرده ،ا 0:20 ا. لینک 

فقط به چشمانم اعتماد نمی­کنم، نه بیشتر


نامبرده ،ا 0:15 ا. لینک 

گفتم: «هیچ دو ساعت زندگیم مثل هم نبوده­است»
گفتی:«همه ثانیه های زندگیم مثل هم هستند»

و تو ماندی و یأس
و من ماندم و عشق

نامبرده ،ا 23:50 ا. لینک 

فوق العاده­س. یک نابغه به تمام معنا. آقا این همه چیش تکمیله. آدم حال می­کنه بره باهاش حرف بزنه. اصلا روبروش بشینه. استاد حاجیتو عرض می­کنم.
یکی از الگو*های زندگیمه. بسیار تیز و باهوش، همه اساتید دیگه به صراحت اعتراف می­کنن که یه سر و گردن ازشون بالاتره (با چهل سال سن). تحصیلات در یکی از بهترین دانشگاههای کشور اسمشو نبر !
آخر آرامش و با لبخند قشنگ همیشگی که آدم کیف می­کنه. با پشتکار، سختگیر و جدی در حین کار و شوخ و تیکه پران ! بقیه مواقع. آدم مذهبی روشن. هر کاریم بگی بلده. خلاصه اوضاعیه. هااا اینم داشته­باشین، خوش تیپ.
تفریح و بازی و کوه و جنگل و بیابون رفتنش هم ترک نمی­شه.
بنده این ترم یک درس دارم اونم با شخص شخیص اوشون هست. فقط من و یکی دیگه این درس رو برداشتیم .جلسه اول (مثل این بچه مثبتا) رفتم سر کلاس. استاد که تشریفشون رو پرت کردن سر کلاس، پرسید آقای ک. کجا هستن؟ گفتم نیومدن استاد. (تو دلم قند می­شکنن، یا آب می­کنن ، چی می­گن، همون) که الانه که بی­خیال شه. در کمال شاخ در آوردن دیدم گفت بفرمایین بشینین !
سرتونو درد نیارم. دو ساعت تموم نشستم توی کلاس و استاد درس داد، درس دادنی ! خفن حال کردما. همچین آدمی برام تدریس خصوصی کرد! خلاصه اولین تجربه کلاس یک نفری رو مشاهده کردم.
فکر می­کنم اگه وسط کلاس پا می­شدم می­رفتم بیرون (برای امر خیر !) وقتی برمی­گشتم می­دیدم که درسشو داده، دو سه باری هم تخته رو پر کرده و پاک کرده!
کلاس که تموم شد گفت بیا اتاقم کارت دارم. وقتی رفتم که در مورد پروژه­م باهم صحبت کنیم دیدم کاملا لحن صحبت دونفره شد. یعنی وقتی تو کلاس بودم منو یک فرد حقیقی حساب نمی­کرد. انگار برا یه کلاس حرف می­زد. اما تو اتاقش منو یک آدم مستقل می­دید !  
همه اینا یه طرف، اینو که می­خوام بگم همون طرف. تو خونه­شون وقتی داره مطالعه می­کنه تمام جزوه و کتاب و دفتر و ورق و CD لپ­تاپ و همه چی دور و برش به صورت شلخته و پراکنده ولو شده و اون وسط دراز کشیده پاهاشو تکون میده (مثل کلاس اولیها )، داره تند تند یه چیزایی می­نویسه، یهو یه کتابی برمی­داره دنبال یه چیزی می­گرده، گوشه یه ورق یادداشت می کنه، ...
این دقیقا همون وضعیتیه که بنده هنگام درس خوندن و مطالعه دارم. اِند راحتیه. یعنی موقع امتحان و درس که می­شه اطرافیانم می دونن اگه بیان وسایلمو مرتب کنن، سردرد می­گیرم. نمی­تونم دنبال کتابام بگردم و پیداشون کنم. جای پا گذاشتن هم تو اتاق من پیدا نمیشه. استکان چایی هم هر دفعه محل مخصوصی داره و هربار عوض می­شه جاش. یه بار روی کتاب آنالیز مودال، یه بار رو دیکسیونر، یه بار بالای کیس. اینا تعریف شده­اندها. الکی نیست !

خلاصه اینکه پسر عمه جان، کلی ارادت دارم. دارم سعی می­کنم ازت خیلی چیزا یاد بگیرم.

---------
* : این الگو با اون الگوهایی که خانوما ورق می­ذارن با صابون  خطهای عجق وجق می­کشن و از توش مانتو درمیارن فرق می­کنه. چون می­دونستم حتما خانومایی که اینجا رو می­خونن اشتباه می­کنن توضیح دادم!

 

 

وایییی خاک وچول، دیرم شد !
وقتایی که دارین زولبیا بامیه قورت می­دین یاد من باشین.  رومانتیک بازی و « آه این منم که در دشتهای عشق اسیرم و افطارهایم را در سحری می­خورم تا این ماه برای دلدادگان، نماد آسمانهای مخوف تنعم باران باشد و شبنم اشک سیلی مهر اندودت بر تن عریان من جامه در افکنده و ....» رو هم ول کنید. بابا جَو همه تونو وگرفته، احساساتتون قلیان کرده. آخره خنده­س. باشه باشه شما راس می­گین. به فکر افطار و به­به باشین.

نامبرده ،ا 13:10 ا. لینک 

من حس کنجکاویم بدجوری درد گرفته، ببینم اینا تو گوش هم چی دارن می­گن ؟!
آخه چه­­­­قدر حرف می­زنید؟ گیری کردیما. حرفاتون تموم نشد؟

بی تربیتا توی جمع در گوشی صحبت نمی کنن

نامبرده ،ا 23:40 ا. لینک 

مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی         محبت کار فرهاد است و کوه بیستون کندن

نامبرده ،ا 23:30 ا. لینک 

ای لولی بربط زن، تو مست­تری یا من

ما کـار و دکـان و پیــشـه را سوختـه ایم         شـعـر و غـزل و دوبـیتـی آمـوخـتـه ایـم
در عشق که او جان و دل و دیده ماست        جان و دل و دیده هر سه را سوخته­ایم

نامبرده ،ا 14:0 ا. لینک 

Somewhere between nowhere and goodbye

سدها را جلوی رودخانه­ها می­سازند، نه مرداب­های راکد

نامبرده ،ا 13:15 ا. لینک 

جاده را دوست دارم. امتدادش را. راه را. اصلا مسيري را كه مي‌پيمايم. بعدش در دل شب كنار جاده مي‌ايستم و دستها را از دو سو، باز نگه مي‌دارم تا باد لباسم را با خود ببرد.   ببرد به هر كجا كه مي‌خواهد. چشمهايم را مي‌بندم و بو مي‌كشم.
بوي كوه مي‌آيد. بوي دشتهاي وسيع تاريك. بوي نوري سوسو از آن دوردست؛ و ماشينهايي كه هر از گاه با سرعت عبور مي‌كنند و دل شب را مي‌شكافند و آنچه حاكم مي‌شود باز هم سكوت است.
باد را بوسه مي‌دهم و به سمت ماشين مي‌روم. دو قدم مانده، صداي اذان مي‌آيد. اشك شوق امشب چه مي‌گويد نهان در گوش چشم.

الله اكبر، سجده.      جاي پيشاني بر خاك توست. خاك سجده هيچ‌وقت بوي غربت نمي‌دهد. هيچ‌جاي كره خاكي.
الله اكبر، ... دستها به سوي آسمان.      فرياد در گلويم مي‌خشكد. دستها رو به عظمت خشكشان زده‌است، و سر از شرمساري دل، خجل.    زبان بند مي‌آيد. خدايا، همان ستايش بندگان شاكرت بر تو باد.
نامها، را يك به يك ياد مي‌كنم. واژه ها را. مفاهيم را. دل را و حتي ...
راهم را پيش مي‌گيرم. نبايد در ميانه راه بمانم.
.
.
بوي مادر، بي‌خوابي‌هاي شبانه‌اش
دستهاي پدر، دعاهاي سر سفره
حس دور هم بودن، گرما. صفا. بوي سنگك و چاي. صداي خنده، و گاه خيره در چشمان هم. دوست داشتن.
به شوق اينها كيلومترها راه برايم خاطره مي‌شود. حتي براي دو روز بودن.

در خانه ما رونق اگر نيست، صفا هست.
.
.
خدايا اين رمضان را آخرينش قرار مده.
خدايا به حق بندگان اهل دلت، از ما هم راضي باش و دلهايمان را آرام و شاد بگردان.

ربنا لا تزغ قلوبنا، بعد اذ هديتنا
رو به درگاه تو آورده‌ايم. شيريني كمال عشق را به ما بچشان.

هلال ماه رویت

نامبرده ،ا 23:20 ا. لینک 

اگر نیوتن زیر درخت سیب نمی­نشست، قانون جاذبه هیچ­وقت کشف نمی­شد.

زندگانی سیبی ست ؛ گاز باید زد با پوست
\  سیب در ادبیات ما نماد عقل است، اما؛ هماره از عشق سخن گفته­است.  /
بویش را می­شنوید؟

نامبرده ،ا 20:30 ا. لینک 

تازگیها به تعداد علف­های هرز باغچه خانه­مان، دخترها و پسرهای خوشگل دیده­ام.
.

نامبرده ،ا 18:15 ا. لینک 

/آرشیو/

دینگ دینگ دینگ

سلام شنوندگان گرامی
امروز نونهالان و غنچه­های شش ساله­ای که برای بار اول در روز جشن شکوفه­ها گام به مدرسه می­گذاشتند، همگی باهم در یک حرکت خودجوش شعار می­دادند :

تسلیهات هسته­ای
حق مسلم ما

این دلبندان در حالی که با مشتهای کوچک گره کرده، تنفر و انزجار خود را از آمریکا، اروپا و البرادعی اعلام می­کردند، بیانیه­ای صادر کردند :

« اکنون که ما وارد مدرسه شده­ایم تا علم و دانش فرا گیریم و سواد خواندن و نوشتن بیاموزیم، عهد می­کنیم که در جهت غنی­سازی اورانیوم و تکمیل روند چرخه سوخت، گامی مهم در اعتلای رشد فرهنگی کشور برداریم.
ما نوگلان آینده­ساز کشور همچنین خواستار استیفای کامل حقوق بین­المللی و
ITP و IBM هستیم، تا در جهت صلح­آمیز، هسته­ای کنیم »

گفته می­شود یک مقام ناآگاه که نامش را بلند گفت تا فاش شود، خبر داد، در پی این حرکت کاندولیزا رایس سریعا حالت فوق­العاده اعلام کرد و فعلا بی­خیال طوفان کاترینا، ریتا و سیتا شده­است.

آنها همچنین در بدو ورود به کلاس شاخه­گلهای خود را به سمت معلمان دلسوز خود پرتاب کردند.
غرب به شرق بزرگراه همت همچنان ترافیک سنگین می­باشد.

 

نامبرده ،ا 11:40 ا. لینک 

سلام شهادت،
شهامت

برای منی که طعمی از مقاومت مقدس نچشیده­ام و هرچه با دل حس کرده­ام، از خوانده­هایم و بزرگوارانی - به حق - خالص بوده است، سخن راندن، شرم آور است.
اما،
والله دلم پر می­کشد برای درک صفای دلت
برای لحظات ناب، شب­های عملیات

علی می­گفت : اگر خدا به صورت انسانی بر روی زمین بین ما بود، به شکل چمران می­دیدمش
گفتم چمران ...
دیگر دستم را یارای نوشتن نیست
" خدا بود و دیگر هیچ "   ؛ گنجینه­ای­ست

حالا ادبیات نسل ما فرق کرده تا تکنولوژی و چرخدنده­ها و کامپیوتر و دوربین دیجیتال، ما را به فراموشی پرستش خاک وطن و ارزشها سوق دهد. گاهی به همین مفتی داشته­هایمان را دو دستی تقدیم می­کنیم.
حتی گاهی وقیحانه انکار می­­کنند و توهین، تا رنج­کشیده­های پرصلابت که آن زمان ستم دشمن را تحمل می­کردند، حال این زمان هم ستمی با طعم جدید بچشند. بگذریم که طعمها هم به سنت روزگار شیرین نماندند

ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما
دست من و تو باید این پرده­ها رو پاره کنه
کی می­تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه

راستی،
چرا خاک مظلومان از قانون همه دنیا پیروی نمی­کند؟ چرا اینجا خاک به رنگ سرخ است؟
الله اکبر

بنازم به بزم محبت که آنجا    گدایی به شاهی مقابل نشیند

نامبرده ،ا 13:20 ا. لینک 

Fall

کلبه­ام را قاب گرفته­ام توی پاییــز
چه­قدر دلبستگی دارم به این کلمه : خـزان ، مثل کلمه fall که مفهومش به همان قشنگی فصلش است

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان / ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم

نامبرده ،ا 2:10 ا. لینک 

« خانومها دو نوع هستند، یک نوع آنهایی که می­توانند راجع به هر سوژه­ای صحبت کنند، نوع دوم آنهایی هستند که اصلا احتیاج به سوژه ندارند. »          لی لاورنس

« به خاطر داشته ­باشید که زندگی برعکس زن است، یعنی شما وقتی زندگی را دوست داشته باشید، زندگی هم شما را دوست خواهد داشت. »        پیردانی­نو

پی­نوشت: من نقل قول کننده­ای بیش نیستم !

نامبرده ،ا 17:20 ا. لینک 

دوش دور از رویت ای جان ، جانم از غم تاب داشت ...

هنوز هم شبها وقتی سرم را بالا می­گیرم کمی بی­تاب می­شوم.
دیده بودی دیوار اتاقم را؟ همانی که نوشته بودم کاش از اول می­دانستم شبها اینهمه تاریکند.
حالا یه کمی حالم بهتر شده است. دیوارهای اتاقم را نخوانده به خواب می­روم.

از آن شادم که می­آید غمش هر شب به بالینم     چه سازم گر که غم هم گم کند کاشانه ما را

امشب به قصه دل من گوش می کنی / فردا چو قصه مرا فراموش می کنی

نامبرده ،ا 14:0 ا. لینک 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....