سلام پاییز نازم، چشم انتظارت بودم. چرا اینقدر دیر کردی؟ خیلی وقت است آمادهام.
دیشب مدادهایم را توی جامدادی گذاشتم. پاک کن نوی قشنگم را دیدی؟ این خط کش مال خواهرم است. داده به من. بابا کتابهایم را جلد کرده ؛ فارسی، علوم.
مامان صبح زود مرا بوسبد و بیدارم کرد. وقتی صبحانه میخوردم، یک لقمه نون و پنیر هم توی کیفم گذاشت و لبخند زد. اما نمیدانم چرا بعدش بغض کرد. دستهای کوچکم را گرفت. از زیر قرآن رد شدم و رفتیم مدرسه.
.
.
هنوز هم اینجا هزاران سال است که میخوانم « آن مرد در باران آمد»
باران که میآید برگها خیس میشوند و دیگر خشخش نمیکنند. آنوقت دیگر بچهها هم نمیآیند باهم به خانه برگردیم. لباسهایشان گلی میشود.
آنوقت به چه حالی از آن کوچه ها بگذرم ؟
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

فریدون، شاعر چشم آبی محبوب من، تولدت را هر روز شعر میخوانم.
پشت به غروب ایستادهام تا به سایه بلندم در نور قرمز سوخته، خیره شوم.
سردم است. آسمانخراشها سر به فلک گذاشتهاند و من در این کوچه تنگ قدیمی پی چیزی میگردم.
همه دیشبهایم را گریه کردهام.
نه، اینجا هم نبود. برگردم به همان خیابان شلوغ.
از کنارم میگذرند و تنه میزنند - بیتوجه-
بلند بلند حرف میزنند و میخندند. شاید درباره من حرف میزنند. نه. شاید آنها هم پی چیزی میگردند. صداها در گوشم زنگ میزند. چیزی نمیفهمم.
غروبتر شدهاست. گوییا خورشید خون نوشیدهاست.
«آقا، آقا، میشود پایتان را بلند کنید؟ نه ببخشید اینجا نیست»
«خانوم این کیف شماست؟ میشود یک لحظه زیرش را ببینم؟»
«جناب رفتگر زحمتکش یک لحظه این سطل را خالی نکن بگذار نگاهی به آن بیندازم. بگذار میان زبالهها را خوب بگردم. راستی از عصر تا حالا که جارو میکنی، بین برگها، پای درختان، توی جوب چیزی ندیدهای؟»
نه، نه، نه. خسته شدم. اینجا هم نیست. خدای من.
شب شدهاست و به دیواری تکیه دادهام و آدمهای جورواجور با لباسهای رنگی، موبایل، کیفهای شیک، روسریهایی – هر از گاه – بر سر ، مثل مور و ملخ عبور میکنند و بوی ادکلنشان تا همان ارتفاع آسمانخراشها رفتهاست. رستورانها و ساندویچیها سرشان شلوغ است و هزاران چراغ در خیابانهای ظلماتگرفته روشن است. ماشینهای آخرین مدل در ترافیک به انتظار ایستادهاند.
دستهایم را در جیب میگذارم، سرم را پایین میاندازم و پایم را که به دیوار تکیه دادهام پایین میآورم و تکه سنگ کوچکی را با نوک کفش، هل میدهم.
نشد.
امروز هم « دلم » را پیدا نکردم.

« بعضی کتابها برای ما قصه میگویند تا ما بخوابیم،بعضی قصه میگویند تا ما از خواب بیدار شویم»

دستهایی رو به آسمان، رو به وسعت ؛
چشمهایی پر از زلالی، معرفت ؛
دلهایی آرام ، مطمئن ؛
« چشم و دل نادیده بر آن حسن پنهان عاشقند
آفـریـن بـر بینـش دل آفـریـن بـر هـوش چـشــم
مـژده دیـدار مـیآرنـد یا پیـغام دوســت؟
اشک شوق امشب چه میگوید نهان در گوش چشم »
اینجا دیار اخلاص است، خشت بناهایش گل یاس است و مردمانش اهل … اهل … اسم خوبی دارد، نوک زبانم بود؛
…
آری
اهل دل هستند
کوچهها را چراغانی نمیکنند، روشنی و نور از دلهاست.
اینجا وعدهها از جنس حقیقت است. موعودها خود، موصوفاند.
نه که امروز ز کویت نکشم پای طلب گر کند بخت مدد تا به قیامت نکشم

میلاد حضرت مهدی (عج) مبارک
روز عید من امروز است
تابید. کامل شد. در پوست خود نمیگنجم. امروز بر من نازل شد، اکمل ؛
« تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن »
که دوست خود روش بنده پروری داند

خلاصه اینم قضیه عمل من. از همه دوستایی که برام دعا کردن و حالمو پرسیدن ممنون و تشکر.
آدمو از هر چی پرستار هست سیر میکنن. ناسلامتی اونجا به روحیه نیاز مبرم دارم، برداشتن یکی از یکی گل و بلبلتر گذاشتن. البته بیانصافی نباشهها. بدون استثنا همهشون خوشاخلاق بودن و تا کاریشون داشتم میدویدن میومدن که "کجات درد می کنه؟ حال علی آقای ما چه طوره؟" (زود پسر خاله میشن)
تو یکی از همین مواقع دیدم یکی اومده میگه میخوام سرُمتونو عوض کنم. منم به خیال اینکه یکی از هموناس با چشای بسته بهش گفتم خواهش میکنم بفرمایین. در همین حین چشامو که باز کردم، دیدم بـــــــه !! شما تا حالا کجا بودین؟! (حالا دیگه من پسر خاله شدم) سر جیک ثانیه کارشو تموم کرده، (حالا اون یکیا چهل دیقه طولش میدنا) میگم خیلی درد دارم (اونرتر، همراهم از خنده روده بر شده که، آره درد داری جون خودت، درد چیچیای کشیدهام که مپرس) بیمعرفت سرشم بلند نمیکنه. همونطور در حال رفتنش میگه طبیعیه ! بابا چه طبیعتی؟ عجب گیری کردیما. تا رفت بیرون صداش کردم : " خانوم این سرُم گیر کرده نمیاد" در باز شد. منم آخر خوشحال! دیدم یکی دیگه اومد. ای وای خدا. هیچی. خوبم خوبم. برو. حالا مگه ول میکنه؟! فشارمو گرفت، همه چیو چک کرد، حال همه فک و فامیلمو پرسید، بعدشم دید هیچ کاری دیگه نداره، دم رفتن گفت به محض اینکه کار کوچیکی داشتی من همین جام صدام کن میام !
البته بگما، اون پرستار مهربونی (!) که میخواستم بیاد بالا سرم، فقط به علت تسریع در روند بهبودی اینجانب بود! آخه از همه شون واردتر بود و به کارش مسلط. باور کنین تنها علتش همین بود. اینو گفتم شما منحرفا فکرای خوب بکنین. (مگه ما دل نداریم؟ منظورم دل درد بود)
اینها هم لیست حرفایی هست که بنده هنگام به هوش اومدن گفتم :
دکتر خطاب به همراه : ایشون الان بین خواب و بیداری هستن
من : نه خیرم. اصلا. بنده شصت و سه درصد به هوش اومدم !
پرستار : لطفا یهوری بخوابین می خوام آمپول عضلانی بزنم.
من : اگه میتونستم تکون بخورم تو اینحا چی کار میکردی؟
پرستار خطاب به همراه : به هوش اومدن؟
من : فرکانس صدای شما اذیتم میکنه. شما توجیه نشدین که بالا سرم نباید حرف بزنین؟ !!!
پرستار : علی آقا صدای منو میشنوین؟
من : علی آقا خودتی. درست حرف بزن !!!!
پرستار خطاب به همراه : اتاق کناری یکی هست که سزارین کردن
من : منو سزارین کردن؟ دو قلو هست؟
همراه : نه تو رو دوزارین کردن، بچه تم اتاق بغلیه
من : بچهمو بیارین می خوام بغلش کنم !!!
دکتر : فقط باید غذای آبکی بخوره.
من : دلم آبگوشت میخواد.
خدا رو شکر، کار به همین جا ختم شد.
خیلی میترسیدم حرفای دیگه بزنم! به خیر گذشت.
will
ذهنياتم را مکتوب نکرده، ته دل آدم را خالي ميكنند !
مشقول زومبه هستيد اگر دعايم نكنيد !!
- نترس، آنقدرها عوض شدهام كه اگر بعد از مدتها مرا ببيني، بگويي چه كفشهاي قشنگي.
- من هم دلم ميسوزد براي كلاغهايي كه آخر قصهها به خانهشان نميرسند.
- كارواني كه بود، بدرقهاش حفظ خدا
- صدايم را ميشنويد؟
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم ميشكند

نوشته بود : ”باز است“
در را باز كردم و داخل شدم. تا نشستم، دوباره چشمم افتاد به همان تابلويي كه از در آويزان بود. ”بسته است“
درهايي كه از يك طرف باز هستند.
درها همه بستهست و به رخ گرد نشسته / يعني نزني در كه نيابي اثرم را
.
من نقش همان گلهای قالی هستم که تو بافتی.
چقدر دلم می خواهد بار ديگر دستم را بر رشته های قالی نيمه بافته بر دار آويخته کشم، تا سکوتت را تکميل کنم.
تو مرا قسمت میکنی به همه چيزهايی که نام تو را دارند.
به شوق هنگامی که از اعماق وجودم، بگويم :
آزادیام در اسارت توست
از همين حالا دست میافشانم
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
...
نمیدانم اتفاقیست يا نه. میخواستم امروز برايتان جمله کوتاهی بنويسم. يعنی احساس میکردم الان وقتش است. تا اينکه امشب فيلم "خيلی دور، خيلی نزديک" را ديدم. چه بگويم؟ بیشک اگر نمیخواستم نيز، دقيقاً بعد از ديدنش همين جمله در ذهنم ساخته میشد :
« اينک من در قعر دره های خوشبختی هستم »
اگه مام نگاتيومون مثل خودمون بود، بهتر نبود؟
- واي يه جوريم ميشه اينجا. آخيييي. خداييش باحاله ها. بذار يه پست بزنم ببينم چه جورياس. دارم گرم ميشم.
- اواخر هفته بعد اينجانب يك عمل خواهم داشت ! يوهاها. بدن نازنين خود را به زير تيغ جراحان خواهم سپرد. (يه كمي موسيقي ترحم برانگيز لطفا، و يه افكت صدايي wowwww -تعجب و بهت همگان- همزمان با حرفاي بنده شنيده شه) بعله عرض به خدمتتون كه اين آخراي تابستون داره هپلي هپو ميشه كه ازش هيچي سر درنيارم. مثلا باید تيريپ استراحت باشه، اما چيزي كه يُخدي همون استراحته.
- از امروز چهار روز تموم، خونه تنها هستم. به صورت بيكار و علاف. نظرتون چيه؟
يه سر دوباره بايد برم ”شهركتاب“ (خيابون زرتشت) البته هفته پيشم رفتم ولي ديگه چه كنم كتاب كه نميخونم لااقل كتاباي كتابخونهم رنگي و قشنگ باشه و زياد!
فيلم ”خيلي دور خيلي نزديك“ هم شايد ببينم. امتحان زبان هم اصلا حسش نيس بخونم. (همهشون تو كلاس خارجكي حرف ميزنن، من كه حاليم نميشه، مداد رنگيامو بردم عكس كلبه ميكشم!)
ولي خوبيه تنها بودن اينه كه هر وخ خواستي بيا پاي اينترنت، غذا بخور (حتي پاي كامپيوتر)، آواز بخون (البته اين يكيو هميشه اعضاي خونواده تحمل ميكنن)، بخواب، و از همه مهمتر : بيدار شو !!! واييييي يه چيز ديگه، ميتونم شبا كولرو روشن بذارم. خداي من. باورم نميشه. خيلي دوسِت دارم. بالاخره به آرزوم رسيدم. جوووون، كولرررر ![]()
دلتون بسوزه بنده دارم آشپزي ميكنم خفن. غذاهاي خوشمزه... اين بوي چيه؟ واي بذار ببينم، خاك بر سرم غذام سوخت!
.
.
همينو ميخواستين؟ خدا بگم چي كارتون كنه. ايشالا آب شور از گلوتون پايين نره ![]()
- هميشه بازی که شروع میشه، اولين مهرهای که فدا میشه سربازه. سعی کن هميشه يه مهره اصلی باشی، نه سرباز.
> سعی میکنم هيچوقت مهره نباشم !
خوب ديگه تقريبا تموم شد. همه چيز رو تر و تميز جاي خودش گذاشتم. مرتب. سكوت محضه. بذار ببينم راديو كوچيكم اينجا ميگيره يا نه. واي آره. صداي اذان. يادم باشد كه حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد راهي نروم كه بيراهه باشد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و همه چيز رو به راه و بر وفق مراد تنها دل ما دل نيست، آري ... امشب قبل خواب يه نيم ساعتي ميرم لب دريا. ميخوام خاطره اولين شب يادم بمونه. يه فال حافظ هم ميگيرم. مونس شبهاي من.
ديشب هوا خيلي سرد بود. اصلا خواب بهم نچسبيد. صبح که بلند شدم هنوز نمیدونستم کجام.
امروز بعد از ظهر كه كارم تموم شد، رفتم اين دور و برها گشتي زدم تا موقعيتم رو بهتر بشناسم. يه درياچه كوچيك بسيار قوي سه دقيقه با اينجا فاصله داره . بُردم يه صندلي گذاشتم كه عصرها بيام اينجا بشينم.
يه دهكده هم هست كه دفه بعد حتما بايد يه راه ميانبر براش پيدا كنم. ولي خوب فعلا رفتم چيزميزاي لازمو خريدم آوردم.
ميزمو گذاشتم جلوي پنجره. تخت چوبي دست راسته و يه شومينه كوچيك هم اينورمه كنار تخت. چوب هم كه زياده فقط بايد خشكاشو جمع كنم. اينجا بارون زياد مياد. ديگه داره غروب ميشه. قاليچه رو انداختم وسط و روش دراز كشيدم. طاق باز. واي چه كيفي داره. انگار نه انگار كه دو روزه تمومه دارم اينجا كار ميكنم و خسته شدم. تازه بعد از اونهمه راه رفتن.
چايي رو آتيشه. آمادهس. از فردا خودم غذا درست ميكنم. امشب خرت و پرت كه عصري خريدم ميخورم. الان دارم اولين نوشتهمو مينويسم بزنم به ديوار. 
هو الظاهر
ز كـوي يـار مـي آيد نـسـيـم بـاد نــوروزي از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
به صحرا رو كه از دامن غبار غم بيـفشاني بـه گـلزار آي كـز بلبـل غـزل گفتـن بيـاموزي
به عُجبعلم نتوانشد ز اسبابطربمحروم بيا ساقي كه جاهل راهنيتر ميرسد روزي
ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي
...
/ اينو همين الان گرفتم، خودمم باورم نميشه. خدايا ... ممنون/
از فردا زندگي جديدي شروع
فرسنگها از شهر دور شدم و ديگر صدايی از تمدن وحشيانه نمیآيد.

اينجا سکوت است و صداها فقط از جنس پرندگان و آب و گاه خشخش برگها.
نارنجی ِشاخههای در هم تنيده راهنمای گام برداشتنم شدهاند. پيمودم. فرسنگها و روزها. بیوقفه. به شوق ديدنت. پاهايم به روي زمين کشيده میشوند و چشمانم بیخوابی ها را تحمل کردهاند. ذوق زنده شدن خاطرات غبار گرفته.

جرعهای آب مینوشم و با چشمان بسته نفس عميقی میکشم. بطری آب را در کولهام میگذارم و دوباره به راه میافتم. بايد نزديک شدهباشم. همين جاها بود ... وای خدای من درست میبينم؟ از روی درختان افتاده میپرم و شاخهها را به کنار میزنم و ...

اينجا کلبه قديمی دنج من است.
کولهام را میاندازم و میايستم تا باور کنم. شکوه عظمت. رقص زندگی. طراوت. اوج زيبايی.
سه تا پله چوبی را بالا میروم و دستم را دراز میکنم تا در را باز کنم. بیمقاومت رها میشود. پاهايم سست میشوند و همانجا به چارچوب در تکيه میدهم و همانطور آرام به روی زمين مینشينم. بغض امانم را میبرد. فرياد میزنم " آمدهام که سر نهم ..." ؛ پرندهای - به گمانم سار - از لبه پنجره میپرد و میرود.
خستهام. خیلی. اما، اما بايد دستی به سر و رويت بکشم. اينجا زندگی خواهم کرد. صدا فقط صدای پرندگان، آب و برگ است. ولی بدان خواهم افزود. صدای کشيده شدن مداد بر روی کاغذ، صدای زندگی.



