تبليغاتX
کلبه دنج
کلبه دنج
بی مخاطبی‌هايم



اواخر میانسالی‌ام، برای خودم یک کتاب‌فروشی دست و پا می‌کنم توی یکی از خیابان‌های فرعی که شیب زیادی دارد. تا دیروقت ِ بعد از غروب آفتاب تویش می‌نشینم تا یکی یکی چراغ‌های دو سه مغازه روبرویی خاموش شود و آدم‌های‌شان از دور، دستی برای خداحافظی بالا ببرند و با سرهای فرو روفته در پالتو و دست در جیب و روزنامه تا شده‌ای زیر بغل بروند.

آرزو دارم بنشینم پشت میز و برای خودم کتاب بخوانم، مجموعه شعر یک شاعر گمنام که سال‌هاست هیچ‌کس سراغ‌اش را نگرفته و کاغذهای کاهی‌اش زردتر شده‌اند را کنار دستم بگذارم، هر از گاهی برای خودم چایی بریزم و اگر دخترکی کم‌سال، یا پسری دانشجو وارد شود، یعنی کلاً از آن دست آدم‌هایی که هنوز موهایشان جوگندمی نشده‌اند بیایند تو، بگویم: گم شو برو بیرون.

 

اینجا شده پاییز، آنجا را نمی دانم

₪₪₪ نامبرده ،ا 11:49  ا.   لینک  | 


«اکازیونه مهندس! »

اول صبحی زنگ زده و دقیقاً همین‌جوری شروع کرده‌است. بازم ایول به مرام‌ش که از این موقعیت‌ها گیرش می‌آید یاد من هم می‌افتد. چاق سلامتی و احوال پرسی و تو کجایی و چه خبر که تمام شد، وراجی می‌کند که «در این شرایط بحران اقتصادی و کساد کار و استخدام، موقعیت عالی‌ای است، اگر توی دوست و آشنا و فامیل کسی سراغ داری با این رشته و تحصیلات، که می‌دونم حتما داری، ظرف یکی دو ساعت بهم خبر بده.» تاکید آخرش مشخص می‌کند که اگر خبرش نکنم، فرد دیگری توی هوا قاپ می‌زند. دو سه جمله دیگر که می‌گوید می‌فهمم این کلمه اکازیون هم تازه افتاده توی دهنش. اما خداییش با لحن قشنگی ادا می‌کند. انگار لامصب از این بنگاه‌دار‌های باران دیده است.

معرفت این بچه به صورت قلمبه زده بیرون!  نمی‌دانم، اما یک چیزی بهم می‌گوید نکند احساس دِینی چیزی می‌کند، که اگر این‌طور باشد باید از اشتباه درش بیاورم.

علی ای‌حال دو سه بار زنگ می‌زنم به یکی از دوستان قدیمی، no response to paging می‌شود. اس-ام هم به هکذا. دوست دیگری را می‌گیرم که می‌گوید خوشبختانه جایی مشغول کار شده‌است. باز در ذهنم افراد دیگری را مرور می‌کنم، اما هرکدام به نحوی درگیر کاری هستند. فلذا اکازیون از دست می‌رود. یک‌بار هم که خواستم بانی خیر شوم (البته بانی اصلی یکی دیگر بود) نشد. خدا جان بعداً دبه نکنی‌ها! این دفعه نوبت توست که اکازیون بفرستی سراغم.

 

₪₪₪ نامبرده ،ا 20:31  ا.   لینک  | 


این گیسو پریشان کرده بید وحشی ِ آرام



چیزهای زیادی‌ست که می‌شود و می‌توان به همه گفت. از این باب که آن را می‌فهمند. احساس متقابلی دارند. دستی به شانه می‌گذارند. سری به نشانه عمیق درک تکان می‌دهند. جمله‌ای از سر هم‌دردی می‌گویند و آدم دلش قرص است که لااقل یک بار در زندگی، در جایی، وقتی، گوشه‌ای احساس‌اش کرده‌اند و غریبه نیستند با این حس مشترک.

بعد این دایره کوچک و کوچک تر می‌شود. محدود می‌شود به چند نفر دوست، اهل دل، رازدار، صمیمی. که نصف شب برداری شماره‌شان را بگیری و هوار دلت را تسکین بخشی. دل ِ تنگ‌ات را، اشک مردانه‌ات را، کم آوردن‌ات را، خستگی‌ات را بریزی بیرون. بی‌واهمه از اینکه روزی به رویت بیاورند. بی‌ترس از اینکه به جای گوش کردن، حرف نپخته‌ای در جواب گویند.

گاهی هم هست که باد صبح پاییز، آفتاب بی‌رمق‌اش، نخوت ِ بی‌هدفی و ابهام زیستن، با نوایی همراه می‌شود و می‌بردت به تمام لحظاتی که بی‌رحمانه هجوم می‌آورند بر خاطرت. سفر می‌کنی به گذشته‌های دور، خوراکی هم کلاسی‌ات یادت می‌آید، کتاب‌فروشی قدیمی‌ای، یا آن وقتی که دختر دبیرستانی مانتوی سرمه‌ای به اشاره پسرکی از پله‌های تنگ و نمور پاساژ بالا رفت، سرویس مدرسه عصرهای تنگ و خفه، سفرها، چه آن موقع که دستت را از پنجره بیرون می گرفتی و چه مواقعی که زل می‌زدی به دشت‌ها و کوه‌ها، حیاط کوچک حوض‌دار را به یاد می‌آوری، پختن غذا روی علاءالدین، خوابیدن کنار کرسی، بستنی خریدن‌های دزدکی از بقالی، شکاف فاصله دار فکرت با پدر و مادر، پیاده‌روی کنار دیوارهای سنگی، پرچین‌های کوتاه، مزرعه غروب، صدای سیلی جانانه، چراغ‌های روشن شهر، باران‌های تاریک و سرد در کوچه‌های شیب‌دار بالای شهر، دست‌های پوسته پوسته بچه‌های جنوب شهر، تنهایی‌های ناتمام و آن لحظاتی که اندوهناکی، به شدت اندوهناک.        درد اینجاست که این‌ها منحصر به نوستالژی گذشته نیست. دردی‌ست که تمام زندگی‌های گذشته و آینده‌ات را با خود عجین می‌کند. حرفی برای گفتن نیست. بدنت کرخت می‌شود و تو یک نظاره‌گر صرف می‌شوی.

روزهایی می‌رسد که دیگر، آدم‌ها و اشیا و محیط طعم تهی می‌دهند، بی‌معنی می‌شوند. بی‌اهمیت می‌شوند. انگار همه‌چیز بی‌خود و بی‌مصرف‌اند. راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش را پوزخند می‌زنی. زمان را از مچ دستت باز می‌کنی. بغض مزخرفی در گلویت است که نه بیرون می‌ریزد و نه فرو می‌رود. جا خوش کرده‌است. اینجاست که دیگر نمی‌شود به کسی حرفی زد، چه بگویی؟ از کجا بگویی؟ این دل پر را کجا سرریز کنی؟  مگر اینکه آدمی پیدا شود و پیشینه تمام دیده‌ها و شنیده‌ها و سردی‌های زندگی را از چشمان تو دیده باشد و یک بار به جای تو زندگی کرده باشد. اما نیست و تو باید به تنهایی این کوله سنگین ِ بودن را به دوش کشی.

این طعم، گس است. سکوت است. خواهی نخواهی آنقدر در این راه پیش افتاده‌ای که حوصله توضیح دادن برایت نمانده است. همه‌شان را جمع می‌کنی و آه می‌شود، همه‌شان سربسته می‌شود خسته‌ام.

این شجریان لعنتی هم درست الان رسید به اینجا که: به دل گویم که چون مردان صبوری کن! با آن نوای محزون و لج برانگیزش.

خدایا،
این مدت که گذشت، چهار پنج روز دیگر هم روی‌اش؛ صبر می‌کنم.
بعدش اما، اگر خبری ازت نشد، دست به کار می‌شوم
این نشود که سی سال بعد فحش بدهم به خودم و تو را مقصر بدانم.

خدایا
الان هنوز می‌گویم خدایا،
این نشود که فردا، خدایا هم نداشته باشم.

خدایا
کاری کن.

₪₪₪ نامبرده ،ا 18:22  ا.   لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge

.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....