تبليغاتX
کلبه دنج  

کلبه دنج

بی مخاطبی‌هايم


و خروج


اول/
عرض کنم خدمت شما جهان سومی‌های محترم از وقتی که از فرنگ برگشته‌ام سعی کرده‌ام خودم را از شما جدا نبینم و بین شما باشم، با شما حرف بزنم، غذا بخورم و معاشرت کنم. من هم خوشحالم که مجدداً به طور موقت برای ششصد هفتصد روز بین شما برگشته‌ام و دوباره به خارجمون بر خواهم گشت. از شما تشکر می‌کنم که موقع صحبت کردن، شمرده شمرده حرف می‌زنید تا من هم متوجه شوم.
راستش را بخواهید خارج که بودم با دید بهتری از بیرون به شما آدم‌های داخل ایران نگاه می‌کردم. از آن زاویه بهتر می‌شد راجع به ایرانی‌ها قضاوت کرد. ایرانی‌ها را آدم‌هایی با درون پاک و ساده و دوست داشتنی یافتم. بی پیرایه و در عین حال کلّاش (بلانسبت). انسان‌هایی مثال زدنی، از آن نوع که آدم دلش می‌خواهد مثال محکمی در گوششان بزند.
خلاصه از اینکه من ِ دنیا دیده در جمع شما جهان سومی‌ها هستم، بسیار هَپی‌اَم. (شما به زبان خودتان به هپی چه می‌گویید؟ همان.)
خاطره؟ از چه بگویم؟ آخر چطور می‌توان از جذابیت‌های بلاد کفر و کیف برای افرادی که هیچ ذهنیتی از تکنولوژی و خارج ندارند چیزی نوشت؟ بگذار ببینم، ممممم، آهان. به زبان شما اگر بخواهم بگویم که متوجه منظورم شوید باید بگویم همه چیز خیلی خوب بود، قشنگ، بزرگ. ساختمان بلند داشتند. همه چیز کنترل از راه دور داشت! غذاهایشان سیب زمینی سرخ کرده و سس‌های خوشمزه و رنگی داشت. کروات هم داشتند تازه. اغلب آدمهایشان هم گرمایی بودند! همین دیگر.
فقط یک چیزی که در خارج پیدا نکردم، کانال دو بود! شاید هم تنظیم تلویزیونشان قاطی شده بود، یک چیزهای دیگری نشان می‌داد که نمی‌توانم بگویم. (در گوشتان می‌گویم. آدم‌هایی نشان می‌داد که با آهنگ بالا و پایین می‌پریدند پدر سوخته‌ها !)
خوب شد تنها به سفر رفته بودم و مامانم اینا مرا ندیدند!
(حالا که علت اصلی اضافه کاری‌هایم برای مال‌اندوزی و هزینه سفر معلوم گشت، بیشتر خواهم نوشت)


دوم/ با کلی تحقیق و تفحص رفته بودم برای خرید یک مدل خاص دوربین دیجیتال کانن (Canon) اما فروشنده با حوصله تمام محصولاتش را معرفی کرد و یک دوربین کداک (Kodak) را مصرانه پیشنهاد کرد (با وجود اینکه دوربین مورد نظرم را داشت و اتفاقا گرانتر از دوربین پیشنهادی خودش هم بود) و هر قابلیتی شمردم تا بلکه در آن نباشد و بتوانم ردش کنم و ضعفش را نشان دهم، مغلوب شدم. همه سوال‌هایم که تمام شد، تازه شروع کرد به شمردن کارایی‌های بسیار جذابی از دوربین که نمی‌دانستم. به علاوه یک کیف کوچک برای دوربین و یک کارت حافظه 2GB هم در بسته بندی‌اش بود. تسلیم شدم و همان را خریدم. هنوز درست و حسابی امتحانش نکرده‌ام اما بسیار راضی کننده به نظر می‌رسد. عکس‌های سفرم هم با دوربین دیگری گرفته‌ام.

سوم/ بلافاصله پس از بازگشت از سفر، روز شنبه سفری یک روزه به شهر دیگری داشتم که به قول یکی از وبلاگ‌نویسان عزیز (که اسمش را نمی‌گویم تا غیبت ِ یاحمید نشود) تک خوری نکردم و به یاد تک تک دوستان بودم. پس از آن هم برای اینکه به ترافیک جاده‌های شلوغ ناشی از سفرها و پنج روز تعطیلی متوالی نخورم، ساعت یک نیمه شب به سمت تهران راه افتادم. اگر بازی پرتغال و ترکیه از رادیو و بعدش صدای بچه استاد برای همنوایی بنده نبود، خواب جانانه‌ای پشت رل می‌کردم.
سفرهای شبانه سرشارند از لحظات ناب.
می‌توان در شانه خاکی کنار جاده ایستاد و یک لیوان چایی خورد با یک لبخند برای همسفری که او هم لحظه‌ای چشم بر هم نگذاشته است و پا به پای تو این جاده های سکوت را پیموده‌است.


فرنگ

نامبرده ،ا 0:25 ا. لینک  | 

رنگین کمان

۱-
سلام!

تقریباً همین. نه همین نه. این اواخر بیشتر نگرانی­ام مربوط به بی­خبر گذاردن کلبه و نبودن هایم و نگرانی دوستان و بی خبر ماندن خودم از اوضاع و احوال همه شما بود. با اس-ام هر از گاهی در جریان تعداد اندکی از دوستان بودم. صفحه نظرات را که باز کردم و همه نظرات آشکار و نهان را خواندم، از یک طرف شرمندگی­ام بیشتر شد و از طرفی به خود بالیدم برای داشتن چنین دوستان عزیزی.

بیش از پیش برایم مسجل شد، که دوستی­های کلبه­ای کاملا متفاوت است با آن دست وبلاگ­هایی که با نبودن صاحب آن، یا با ترک همیشگی آن، ابتدا نظراتی از این دست می­گذارند که: «نه تو نباید بری»،  «تو حق نداری وبلاگت رو ببندی. من دلم برات تنگ می­شه» و سپس یک هفته نگذشته بالکل تمام خاطرات و خوانده­ها و بودن­هایشان را فراموش می­کنند و     تمام.     تعارفاتی از نوع کلمه­های معمول!

کلبه خاطرات دنجم را با همه آنچه در آن است، دوست دارم. جایی که باعث شد بین بسیاری از کلبه­نشینانی که قبل­تر همدیگر را نمی­شناختند هم، پیوند رفاقتی سالم شکل گیرد و هر کسی در گرم­تر شدن محیط و شکل گیری­افکار و اندیشه­ها و احساسات و دیده­ها و شنیده­ها، هر چه در توان دارد بگذارد.



۲- هیچ خبری در این مدت ایام فراق (!) نبود جز مشغله و امور متنوعی از برنامه­های جنبی­ام، چرا که بعدها شرایط به جای­آوری­اش کمتر و سخت­تر (و نه اصلاً) ایجاد خواهد شد. شب­های شنبه در محل باصفایی در محفلی نه نفره از دوستان به بحث می­نشینیم. گفتگویی تقریبا یکدست از دانشجویانی تازه فارغ شده! کمی قرآن و سپس حرف و حدیث هر کجا که ما را ببرد. شاید از دیار دوست سر در آریم و شاید از جامعه و شاید از تئوری­هایی که هریک قلباً و طی سالیان سال به آن رسیده­ایم. محمد، پسر خاله­ام، برای تشکیل این حلقه زحمت زیادی کشید.

دوشنبه شب­ها با تمام بچه­های شرکت می­رویم فوتبال. از رییس و معاون بخش گرفته تا همکاران جدیدتر. فوتبال سالنی ِدلچسب که خوراک صحبت و خنده و تحلیل­های خفن یک هفته بعدی جمعمان می­شود.

عصر پنجشنبه­ها هم موضوع دیگری به راه است و جمعه­ها هم معمولاً کوهپیمایی. (راجع به کوه اگر مجالی پیش آمد چیزهای بیشتری می­خواهم بنویسم.)

این­ها برنامه­های مشخصند. طول هفته هم پر می­شود از مرخصی­های گاه و بی­گاه برای شرکت در بزرگداشت­ها و سمینارهای مختلف و کلاس­های دکتر شفیعی کدکنی (!) و نمایشگاه عکس و نقاشی و کتاب و خرید و امور متفرقه دیگر و حتی بعضاً قدم زنی­های شش ساعتۀ پس از کار با یک دوست صمیمی در طول خیابان ولی­عصر.

خانه هم مجال دور هم نشستن و صحبت از روزمرگی­های خانواده و اتفاقات جدید و اندکی استراحت و مطالعه و گاهی دیدن فیلم­های روی هم انباشته شده!

شرح ماوقع روزانه­هایم.

 

۳- آخر هفته - اگر ویزا آماده شود- سفری چند روزه به خارج از کشور خواهم داشت. انتظار دارم تجربه خوبی شود. ان شاء الله قبل از سالروز شهادت حضرت فاطمه (س) بازمی­گردم.

شاید هم خدای نکرده دلم خواست از اتفاقات آنجا چیزهایی نوشتم و حتی عکس­هایی گذاشتم. استغفرلله!

اگر خدا قسمت کند  یک دوربین دیجیتال عکاسی خوب خواهم خرید و دوربینی که حالا دارم را به چرخه طبیعت خواهم سپرد. گرچه وقایع زیادی را در این شش سال به خاطر محدودیت­های ابتدایی دوربینم از دست داده­ام، اما انصافا بسیار به کارم آمد و کجاها که یاری­ام نکرد.

 

۴- هدفم این بود از ابتدای امسال، دو روز در هرماه (یا لااقل در هر دو ماه) سفری به یکی از شهرهای کشور داشته­باشم. با جمع آوری اطلاعات مختصری از اینترنت در مورد نقشه و مکان­های دیدنی و مسافرخانه­ها و فصل مناسب سفر و ... و با یک کوله پشتی به همراه یک همپا.

همپایش متغیر شد، یعنی دو نفر هستند که هر بار به فراخور وقتی که دارند، می­توانند همراه باشند. خرداد شروع شد و اتفاقا اولین سفرم داخلی نشد، اما ان شاءالله پیگیرش هستم که به زودی شروع کنم. بعد از بازگشت از هر کدام راجع به­شان خواهم نوشت.




پی‌نوشت:
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست      یا شب و روز به جز فکر تو ام کاری هست
گـر بگــویـم کـه مـــرا با تـو سـر و کـاری نیست      در و دیــوار گــواهــی بدهـــد کـآری هست


 

نامبرده ،ا 0:10 ا. لینک  | 

ایستگاه ِ سکون


خسته می‌شوم و همانطور که نشسته‌ام دست‌هایم را از دو سو باز می‌کنم و کش و قوسی می‌آیم. چشمم به طرف پنجره می‌افتد. بیرون، ظلمات است. کِی این همه تاریک شد؟ کِی روشنایی شهر رفت؟ کِی غروب شد که متوجه نشدم؟
ساعت، نه شب را نشان می‌دهد و من هنوز سر کار هستم. فقط مجتبی مانده و طبقه بالا هم حسین.  پا می‌شوم وسایلم را جمع و جور کنم. دور تا دور لیوانم لکه‌های قهوه‌ای چای است. بعد از شستن، پر ِ آبش می‌کنم که به گلدان‌های روی میزها کمی آب بدهم. با خودم فکر می‌کنم درست است که هم کارهایم زیاد شده و هم اضافه کاری‌های این یکی دو ماه را لازم دارم، ولی زیاد هم بد نشد، ترافیک سنگین عصر تمام شده و کمتر کلافۀ راه می‌شوم.

شبانه می رود

به آخرین اتوبوس شب می‌رسم. خلوتِ خلوت.
بلیت که می‌دهم و می‌پیچم به سمت صندلی‌ها می‌بینم پنج شش نفری در قسمت آقایان نشسته‌اند و سه نفر در قسمت خانم‌ها.  بقیه جاها خالی‌ست. انگار اتوبوس مردگان است. هیچ کس نه حرفی می‌زند و نه اصلاً حوصله‌اش را هم دارد. فقط صدای رادیو پیام شبانگاهی‌ست که او هم آرام - مثل راننده - بر این فضا حاکم است. می‌روم ردیف آخر، روی صندلی تکی کنار پنجره می‌نشینم.
راننده در هر دوری که فرمان را می‌چرخاند، تمام تن‌اش هم با آن می‌پیچد. به نظر می‌رسد زحمت زیادی در پیچاندن فرمان به آن بزرگی می‌کشد. چند صندلی جلوتر، پسری سرش را به پنجره تکیه داده و به بیرون نگاه می‌کند. شاید هم خواب است نمی‌دانم. اما از این صحنه تکیۀ سر به شیشه حالم به هم می‌خورد. به هم که نه، دلم را می‌سوزاند و احساساتی‌ام می‌کند و من تصمیم گرفته‌ام نه احساساتی شوم و نه فکر کنم. آنقدر خودم را مشغول کنم که فرصت این چیز‌ها را نکنم؛   اما،
اما فکر آرام آرام می‌خزد و تا به خود می‌آیم راهش را پیدا کرده و در انحنای زمان و مکان پیچیده است. می‌روم روی موج آدم‌ها ببینم به چه فکر می‌کنند، چه می‌گویند و چرا مثل میت به روبرو خیره مانده‌اند.
آدم‌ها دیگر دلِ خوشی ندارند. زمینه زندگی سیاه است و تو باید سعی کنی خطوطی روشن به آن بیفزایی و این همۀ آنچه باید بدانی نیست که بگذری.   چرا که زمان که می‌گذرد، گرد و غبار بر خطوط می‌نشیند. و دست بر قضا رنگ غبار هم سیاه است. خطوط را باید پیوسته افزود، قلم موی روشن را باید مدام کشید.
دخترک کبریت فروش باید پیاپی کبریت‌هایش را آتش بزند.

لبۀ پنجره چفت نشده و سوز باد توی صورتم می‌خورد. پیشانی‌ام تیر می‌کشد. حسش نیست تکان بخورم و پنجره را ببندم. دست‌هایم راحت توی هم قفل شده و با حالت راحتی به صندلی لم داده‌ام. موقعیت پاهایم هم خوب است. بعید می‌دانم اگر پنجره را ببندم دوباره همین وضعیت را بتوانم ایجاد کنم. از بستن پنجره منصرف می‌شوم و فرو می‌روم در صندلی.  بوی خوبی می‌آید. بوی چوب سوخته جنگلی. بوی هیزم ِ آتشی که از سرما درست کنی و دورش بنشینی و دست‌هایت را پیش رویت حایل کنی که هم گرم شوی و هم هُرم گرما صورتت را نسوزاند.
بوی چوب. بوی خاکستر. بوی لباس‌های گرم. بوی نگاه دزدانه از پشت آتش، همانجایی که روی کُنده‌ای نشسته‌ای و تصویر روبرویت لرزان از گرمای شعله‌های آتش است. هاله‌ای از رنگ‌ها. اما تو نگاه را می‌بینی.

زندگی همین است.
فردا که آفتاب بزند، تو هم فراموش می‌کنی بودن‌ها را. نشان به آن نشان که من هم مثل همه آدم‌های ساده لوح گمان می‌کنم نور خورشید بیشتر از آتش ِ هیمه است.

بزرگراه خلوت است. وحشی ِ در هم تنیدۀ روز از خیابان‌ها هم رخت بسته است و ماشین‌ها در مسیری مستقیم می‌آیند و می‌گذرند. برج میلاد هم می‌گذرد. ساختمان‌ها، درختان، آدم‌ها، بیمارستان، پل‌های هوایی، خطوط خیابان.

سنگین شده‌ام. بدعنق. شاید هم اینطور الکی می‌گویم که ادامه را ننویسم. ننویسم که یاد نامه‌ای افتادم که سال‌ها پیش برای سال‌ها بعدم نوشتم. به گمانم برای چهل سالگی‌ام بود. بعد از نوشتن دیگر هیچگاه برنگشتم نگاهش کنم و حالا اولین بار بود که بعد از هشت نه سال یادم می‌آمد. دقیق به خاطر نمی‌آورم. فقط این جمله‌هایش یادم مانده که پرسیده بودم: ببینم هنوز آدمی؟ هنوز اونقدر ضعیف النفس نشدی که سیگاری بشی، هان؟

نمی‌دانم از کی چشمانم برای لحظاتی سنگین شده بودند و روی هم بودند، اما وقتی به خودم آمدم که اتوبوس در ایستگاه آخر نگه داشته بود و سر من روی شیشه بود.

نامبرده ،ا 0:10 ا. لینک  | 

Hit Counters
lexmark printer ink cartridge
.... اگر احساس می گنجید در شعر       به جز خاکستر از دفتر نمی ماند ....